یک روز خوب (بخش چهارم)
یه آه کشیدم و گفتم نه ناراحت نمی شم
- امممممممممم خوب باشه
از یه پیچ پیچیدم و که گفت مهرداد : چرا اروم می ری
فقط نگاش کردم و چیزی نگفتم البته فکر کنم چیزی نگرفت و دوباره پرسید چرا اروم می ری
من که خودم رو کنترل می کردم چیزی بهش نپرونم گفتم : جاده داره یخ می زنه می ترسم چپ کنیم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان بخش سوم !
ادامه دارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگه چیزی نپرسید منم با خیال راحت رانندگیمو می کردم تا اینکه نسیم رو رسوندم دم در خونه اش و بدون کوچک ترین حرفی پیاده شد و رفت ! حتی خدا حافظی هم نکرد . ناراحت نبودم از اینکه چیزی نگفت ولی باید یه چیزی می گفت اینطوری نمی شه ...
... تشکر از یادم رفت وای اگه فردا می دیدمش حسابی از خجالت اب می شدم که یهو یه پیامک به گوشیم اومد . آقای احمدی یکی از همکلاسیام بود مهرداد تنها کسی بود که با اسم کوچیک ذخیره شده بود . اقای احمدی نوشته بود : امشب شبکه اجتماعی جهانسان( شبکه اجتماعی دانشگاه بود کار یکی دو تا از مهندسای کامپیوتر دانشگاه بود) گروه مهندسی معماری و عمران حتما باشید !
می خواستم جوابشو بدم بینم کیا هستن ... ولی حالش رو نداشتم فقط نوشتم باشه حتما
رفتم کامپیوتر رو روشن کردم و منتظر موندم که بچه ها بیان ... یکی یکی اومدن بعد از سلام و احوال پرسی آقای احمدی مایک رو روشن کرد و گفت همه هستن جز مهرداد
نمی دونم چم شد گفتم من رو روسوند و رفت خونشون مگه بهش اس ندادی؟
احمدی گفت : اره بهش دادم جواب هم داد ولی فکر کنم طبق معمول خوابه
و بلند پشت مایک خندید منم خندم گرفت . اخه مهرداد موجودی بود که کسی نمشناختش نگاهی به خودم کردم که دیدم هنوز لباسای بیرون تنمه منم در اوردمشون و دوباره نشستم روی صندلی و به حرفای دیگران می خندیدم که احمدی گفت مهندسای عزیز امروز می خوام یه خبر خوب رو بهتون بگم کیا حاضرن من امروز از خانوم ...
مهرداد اومد ...
... من که رفتم تو زودی رفتم روی مایک گفتم ببخشید که یهویی اومدم ودیر اومدم فکر کنم افشار داره بازم اون بالا حرف میزنه ...
یه پیام خصوصی اومد نسیم بود که صداش توی اتاق پخش شد زودی از روی مایک پایین اومدم و به پیام نگاه کردم نوشته بود آقای ایرانی بابت امروز ببخشید که یهو رفتم بی تشکر خیلی سرد گفتم اشکالی نداره که یهو صداش اومد گفت آقای ایرانی هستید ؟ صدای من رو دارید ؟
- آره دارم
نسیم که انگار فقط اومده بود یه چیزی گفته باشه گفت : ببخشید که امروز اونطوری شد
منم خیلی سرد گفتم مهم نیست
از صدای نسیم معلوم بود که از این سردی من ناراحت شده بود گفت : یعنی تشکر من مهم نیست ...
خیلی زود پریدم تو حرفش گفتم : نه خانوم مهرابی من کلا وظیفم بود شما رو برسونم پس خودتون رو درگیر نکنید چون زیاد تشکر کردن کسی مهم نیست من کار خودمو انجام می دم
-یه شکلک بوس زد- ...
... وای چه غلطی کردما باید یه جوری ماست مالی می کردم که مهرداد هم جواب بوس رو داد یه جورایی آروم شدم وقتی لبش رو روی لبم حس کردم ...
برگشتم به جایی که بقیه بودن من گفتم آقای احمدی می خواستی یه چیزی بگیا ؟
- هوا خوبه ؟ راستی خانوم مهرابی یه برنامه کوه چیدیم با بچه ها به مهرداد هم بگو بیاد مینا ( نامزد آقای افشار احمدی) هم به جاتون قول داده
تند گفتم مهرداد به من چه ؟
بازم سوتی دادم اسم کوچیکشو گفتم ولی این سوتی ها از کسی مثل من عادی بود چرا هی اسم کوچیکشو صدا می زنم . مهرداد گفت شاید من نیام
زودی گفتم آقای ایرانی چرا همه بچه ها که هستن ؟
بازم مهرداد خیلی اروم و سرد گفت : حالا ... من میرم بای
و رفت ...
فردا صبح بابام من رو رسوند سر قرار با بچه ها که همه بودن بغیر از مهرداد جلو رفتم و سلام کردم و گفتم منتظر آقای ایرانی بمونیم یا بریم ؟ من که می گم عمرا این وقت صبح بیدار بشه
آقای احمدی گفت : آره بریم
بعد از چند ساعت پیاده روی به قله رسیدیم ولی مهرداد بالای کوه بالای یه تخته سنگ نشسته بود که با دیدن ما از جاش بلند شد و دستاشو تکون داد و گفت : شما مگه قرار بود اینجا ببیایید
آقای احمدی گفت : اره خاک بر سر ما قرار بود بیاییم اینجا ...
... نزدیک تر رفتم و گفتم : ای بابا می دونستم می خوایید ...
که نسیم رو دیدم که افشار گفت : باز هم خانوم مهرابی رو دید و کپ کرد
اروم به بازوش زدم و گفتم کثافط این چ حرفیه
نسیم که هنوز مشغول خوردن بستی بودن موضوع رو نگرفته بود و یهو برگشت و گفت آقای ایرانی چیزی شده .
گفتم : خیالت راحت چیزی نشده
تمام بچه ها اومدن احوال پرسی و سرگرم شدم و به راه ادامه دادیم ...
... صدای در اومد من که خوابم گرفته بود سر نشسیم هم روی بازوم بود اون هم با همون لباسای بیرونش خوابیده بود اروم کنارش زدمو رفتم در رو باز کردم که بردیا بود دست داد و گفت : آقا مهرداد بیایید پایین شام رو با ما باشید !
- اممممممممم می دونی چیه نسیم ...
مهرداد چی شده ؟ صدای نسیم بود که از خواب بیدار شده بود من گفتم اره میاییم
بردیا خدا حافظی کرد و رفت ...
به نسیم گفتم : هیچی بردیا بود واسه شام دعوتمون کرده ...
به طرف دستشویی رفتم و ابی به صورتم زدم که نسیم از پشت بغلم کردم و دستشو دوس گردنم گذاشت منم یه بوس اروم از هر دوتا دستش کردم و خودش حوله رو برداشت و صورتم رو خشک کرد همین که حوله رو پایین اورد لبمو روی لبش گذاشتم و چشمامو بستم ...
... یه چیزی بود که قابل وصف نبود دوس نداری تموم بشه چشمامو بسته بودم و توی بغل مهرداد اروم ولو شده بودم و فقط توی بوسه همراهیش می کردم و هر دو تامون واسه نفس کنار کشیدیم که مهرداد گفت دوستت دارم عزیزم فرشته من
فقط بهش لبخند زدم مهرداد ادامه داد ... شیرینم نفسم نسیمم عشقم بهترینم یه بوس اروم از لبام کرد و گفت زیباترینم ...
مثل یه بچه نوجون شده بود که واسه رسیدن به کسی که دوسش داره زبون بازی می کنه ولی 5 سال از اولین باری که پیشنهادش رو داده بود می گذشت ولی تغییری نکرده بود حتی بیشتر هم عاشق شده بود ولی کم نشده بود ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان بخش چهارم
ادامه دارد .....
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
اگه چیزی داشتم خودش می نوشت !