یک روز خوب (بخش چهارم)

یه آه کشیدم و گفتم نه ناراحت نمی شم

-          امممممممممم خوب باشه

از یه پیچ پیچیدم و که گفت مهرداد : چرا اروم می ری

فقط نگاش کردم و چیزی نگفتم البته فکر کنم چیزی نگرفت و دوباره پرسید چرا اروم می ری

من که خودم رو کنترل می کردم چیزی بهش نپرونم گفتم : جاده داره یخ می زنه می ترسم چپ کنیم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان بخش سوم !

ادامه دارد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگه چیزی نپرسید منم با خیال راحت رانندگیمو می کردم تا اینکه نسیم رو رسوندم دم در خونه اش و بدون کوچک ترین حرفی پیاده شد و رفت ! حتی خدا حافظی هم نکرد . ناراحت نبودم از اینکه چیزی نگفت ولی باید یه چیزی می گفت اینطوری نمی شه ...

... تشکر از یادم رفت وای اگه فردا می دیدمش حسابی از خجالت اب می شدم که یهو یه پیامک به گوشیم اومد . آقای احمدی یکی از همکلاسیام بود مهرداد تنها کسی بود که با اسم کوچیک ذخیره شده بود . اقای احمدی نوشته بود : امشب شبکه اجتماعی جهانسان( شبکه اجتماعی دانشگاه بود کار یکی دو تا از مهندسای کامپیوتر دانشگاه بود) گروه مهندسی معماری و عمران حتما باشید !

می خواستم جوابشو بدم بینم کیا هستن ... ولی حالش رو نداشتم فقط نوشتم باشه حتما

رفتم کامپیوتر رو روشن کردم و منتظر موندم که بچه ها بیان ... یکی یکی اومدن بعد از سلام و احوال پرسی آقای احمدی مایک رو روشن کرد و گفت همه هستن جز مهرداد

نمی دونم چم شد گفتم من رو روسوند و رفت خونشون مگه بهش اس ندادی؟

احمدی گفت : اره بهش دادم جواب هم داد ولی فکر کنم طبق معمول خوابه

و بلند پشت مایک خندید منم خندم گرفت . اخه مهرداد موجودی بود که کسی نمشناختش نگاهی به خودم کردم که دیدم هنوز لباسای بیرون تنمه منم در اوردمشون و دوباره نشستم روی صندلی و به حرفای دیگران می خندیدم که احمدی گفت مهندسای عزیز امروز می خوام یه خبر خوب رو بهتون بگم کیا حاضرن من امروز از خانوم ...

مهرداد اومد ...

... من که رفتم تو زودی رفتم روی مایک گفتم ببخشید که یهویی اومدم ودیر اومدم فکر کنم افشار داره بازم اون بالا حرف میزنه ...

یه پیام خصوصی اومد نسیم بود که صداش توی اتاق پخش شد  زودی از روی مایک پایین اومدم و به پیام نگاه کردم نوشته بود آقای ایرانی بابت امروز ببخشید که یهو رفتم بی تشکر خیلی سرد گفتم اشکالی نداره که یهو صداش اومد گفت آقای ایرانی هستید ؟ صدای من رو دارید ؟

-          آره دارم

نسیم که انگار فقط اومده بود یه چیزی گفته باشه گفت : ببخشید که امروز اونطوری شد

منم خیلی سرد گفتم مهم نیست

از صدای نسیم معلوم بود که از این سردی من ناراحت شده بود گفت : یعنی تشکر من مهم نیست ...

خیلی زود پریدم تو حرفش گفتم : نه خانوم مهرابی من کلا وظیفم بود شما رو برسونم پس خودتون رو درگیر نکنید چون زیاد تشکر کردن کسی مهم نیست من کار خودمو انجام می دم

-یه شکلک بوس زد- ...

... وای چه غلطی کردما باید یه جوری ماست مالی می کردم  که مهرداد هم جواب بوس رو داد یه جورایی آروم شدم وقتی لبش رو روی لبم حس کردم ...

برگشتم به جایی که بقیه بودن من گفتم آقای احمدی می خواستی یه چیزی بگیا ؟

-          هوا خوبه ؟ راستی خانوم مهرابی یه برنامه کوه چیدیم با بچه ها به مهرداد هم بگو بیاد مینا ( نامزد آقای افشار احمدی) هم به جاتون قول داده

تند گفتم مهرداد به من چه ؟

بازم سوتی دادم اسم کوچیکشو گفتم ولی این سوتی ها از کسی مثل من عادی بود چرا هی اسم کوچیکشو صدا می زنم . مهرداد گفت شاید من نیام

زودی گفتم آقای ایرانی چرا همه بچه ها که هستن ؟

بازم مهرداد خیلی اروم و سرد گفت : حالا ... من میرم بای

و رفت ...

فردا صبح بابام من رو رسوند سر قرار با بچه ها که همه بودن بغیر از مهرداد جلو رفتم و سلام کردم و گفتم منتظر آقای ایرانی بمونیم  یا بریم ؟ من که می گم عمرا این وقت صبح بیدار بشه

آقای احمدی گفت : آره بریم

بعد از چند ساعت پیاده روی به قله رسیدیم ولی مهرداد بالای کوه بالای یه تخته سنگ نشسته بود که با دیدن ما از جاش بلند شد و دستاشو تکون داد و گفت : شما مگه قرار بود اینجا ببیایید

آقای احمدی گفت : اره خاک بر سر ما قرار بود بیاییم اینجا ...

... نزدیک تر رفتم و گفتم : ای بابا می دونستم می خوایید ...

 که نسیم رو دیدم که افشار گفت : باز هم خانوم مهرابی رو دید و کپ کرد

اروم به بازوش زدم و گفتم کثافط این چ حرفیه

نسیم که هنوز مشغول خوردن بستی بودن موضوع رو نگرفته بود و یهو برگشت و گفت آقای ایرانی چیزی شده .

گفتم : خیالت راحت چیزی نشده

تمام بچه ها اومدن احوال پرسی و سرگرم شدم و به راه ادامه دادیم ...

... صدای در اومد من که خوابم گرفته بود سر نشسیم هم روی بازوم بود اون هم با همون لباسای بیرونش خوابیده بود اروم کنارش زدمو رفتم در رو باز کردم که بردیا بود دست داد و گفت : آقا مهرداد بیایید پایین شام رو با ما باشید !

-          اممممممممم می دونی چیه نسیم ...

مهرداد چی شده ؟ صدای نسیم بود که از خواب بیدار شده بود من گفتم اره میاییم

بردیا خدا حافظی کرد و رفت ...

به نسیم گفتم : هیچی بردیا بود واسه شام دعوتمون کرده ...

به طرف دستشویی رفتم و ابی به صورتم زدم که نسیم از پشت بغلم کردم و دستشو دوس گردنم گذاشت منم یه بوس اروم از هر دوتا دستش کردم و خودش حوله رو برداشت و صورتم رو خشک کرد همین که حوله رو پایین اورد لبمو روی لبش گذاشتم و چشمامو بستم ...

... یه چیزی بود که قابل وصف نبود دوس نداری تموم بشه چشمامو بسته بودم و توی بغل مهرداد اروم ولو شده بودم و فقط توی بوسه همراهیش می کردم و هر دو تامون واسه نفس کنار کشیدیم که مهرداد گفت دوستت دارم عزیزم فرشته من

فقط بهش لبخند زدم مهرداد ادامه داد ... شیرینم نفسم نسیمم عشقم بهترینم یه بوس اروم از لبام کرد و گفت زیباترینم ...

مثل یه بچه نوجون شده بود که واسه رسیدن به کسی که دوسش داره زبون بازی می کنه ولی 5 سال از اولین باری که پیشنهادش رو داده بود می گذشت ولی تغییری نکرده بود حتی بیشتر هم عاشق شده بود ولی کم نشده بود ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان بخش چهارم

ادامه دارد .....

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

یک روز خوب (بخش سوم)

normal 0 false false false en-us x-none fa

ساعت نزدیک به 9 بود که صدای یه بوق رسا توجه من رو جلب کرد یه بنز آخرین سیستم کنار ماشنم توقف کرده بود دو سه تا بوق دیگه هم زد و من شیشمو پایین اوردم و اونم همین کار رو کرد مونا جلوی اون ماشین نشسته بود و بهم دست تکون می داد ... ادامه دارد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان بخش دوم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

منم بهشون دست تکون دادم که اناهیتا رو عقب ماشین دیدم . پیاده شدم که یه جوان بیست بیست و پنج ساله از ماشین پیاده شد و به طرفم اومد و دستش رو دراز کرد و گفت من بردیا احمدی هستم داداش بزرگتره مونا و انا ...

هنوز حرفش تموم نشده بود که مونا با دست به کمرش زد و گفت داداس بد بوگو  مونا خانوم

بردیا یه لبخند زد و گفت از دست تو بله مونا خانوم

منم دستش رو گرفتم و گفتم منم مهرداد ایرانی ...

من که داشتم گیج می شدم گفتم بردیا خان می شه یه سؤال بپرسم ؟

-          می دونم چی می خوایید بپرسید ... باشه برای لابی هتل آقا دوماد

همین رو گفت منم از ماشین پیاده شدم و بهش سلام کردم .

بردیا هم گفت: سلام خانوم ایرانی

-          سلام

بعد رو کرد به مهرداد و گفت دنبالم بیایید مهرداد هم قبول کرد . دنبالشون راه افتادیم هنوز چند دقیقه نشده بود که ب هتلشون رسیدیم پیاده شدیم و و بردیا ما رو به اتاقمون برد و گفت شب خوبی براتون ارزو می کنم راستی ساعت 11 کار من تموم میشه با پدر در خدمت شما هستیم

مهرداد گفت : خدمت از ما اس حتما خدمتتون می رسیم

بردیا رفت و ما تنها شدیم مهرداد هم رفت روی تخت و دراز شد جوری که پاهاش اویزون بودن منم خیلی خسته بودم رفتم کنار مهرداد دراز شدمو دستمو روی سینش گذاشتم قلبش خیلی اروم میزد از گوشش بوس کردم  و سرمو روی بازوش گذاشتم . هنوزم باورم نمی شد مهرداد ایرانی ... شرلوک هلمز دانشگاه اصلا باورم نمی شد پنج سال بود که با هم دوست بودیم ولی هیچ وقت فکرشو نمی کردم ازم خاستگاری کنه چه برسه به اینکه الآن به عنوان همسرش کنارش داز کشیده باشم ...

مهرداد به طرفم برگشت و پاشو روم انداخت و سرشو روی سرم گذاشت و گفت نسیم

-          جونم

-          راستی احساس نمی کنی این مونا برات اشنا برسه من حس می کنم صد ساله می شناسمش

نمی دونم چم شده بود این مونا خیلی ذهنمو مشغول کرده بود نسیم که انگاری صحبت کردن راجع به مونا اذیتش می کرد گفت : بی خیال ... مهرداد می دونی من اصلا باورم نمی شد تو احساس داشته باشی چه برسه به این نویسنده باشی

لبای شیرینش رو بوسیدم و گفتم : اون کسایی که من رو میشناختن همیشه می گفتن خوش به حال زنت

نسیم لبخند شیرینی زد وایییییییییییییییی عاشق این لبخنداش بودم . نسیم گفت : اون روز من اولین بار بود می دیم چهرت احساسی می شه اصلا انتظار نداشتم گریه کنی ...

یه آه کشیدم و به روز اول فکر کردم ... اون کفشا بعد از دو سال از صندوق عقب ماشینم در می اومدن وقتی دست نسیم دیدمشون یاد حرف عاطفه افتادم که گفت این کفشارو هر کسی بپوشه زنت می شه ... اون روز بهش خندیدم و بغلش کردم گفتم بجز تو مگه میشه ؟ ؟؟

گفت اره منم دعوت کن میام

-           اره ؟؟؟؟؟؟ تو که باید باشی عاطفه خانووووووووم

-          مگه زوریه

-          آره! تو بهترین بازیگر فیلم واسه زندگیمی به  تو یه نقش مهم دادم نقش عروس  ...

سرشو روی سینم گذاشت و گفت دوستت دارم

من توی فکر بودم که نسیم پر رو پر رو کفشارو پاش کرد و گفت : آقای ایرانی همینا رو می پوشم اشکالی نداره ؟

من که از تعجب شاخ روی سرم در اومده بود گفتم : خانوم مهرابی اینا رو از کجا در اوردی؟

لب بخند شیطونی زد که وقتی لبخندش رو می زد چشماشو به حالت نیمه بسه در می اورد . یهویی یه جوری شدم بارون هم نم نم شروع به باریدن کرد در صندوق رو بستم گفتم حالا که پوشیدید باشه ولی قول بدید بر گردونید

یه جور نخودی خندید و گفت خیلی خوبه شاید بردارم واسه خودم

اصلا نسیم رو اینطوری ندیده بودم انگاری اولین باره می بینمش .بارون یه کم شدید شد در دانشگاه رو بستن  من گفتم خانوم مهرابی میرسونمتون خونه

بازم خیلی رک گفت باشه

خیلی خوشم اومد از رک بودنش که یهویی یه رعد و برق زد...

... خیلی نزدیک تر از قبلی بود من یه جوری شده بودم کم مونده بود خودمو خیس کنم . مهرداد به طرف در ماشین رفت که در سمت راننده رو باز کنه که در قفل بود مهرداد تمام در ها رو امتحان کرد ولی قفل بودن کاپشن منم توی ماشین مونده بود بارون لحظه به لحظه شدید تر می شد

خیلی ترسیده بودم گفتم مهرداد ...

مهرداد مثل جن گرفته ها نگام کرد فهمیدم سوتی دادم نباید اسم کوچیکشو صدا می زدم نمی دونستم بدش میاد یا نه ولی من بی خیال شدم و پر رو پر رو گفتم چی شده خراب کاری کردی

یه لبخند زدم اون طرفا هیچ سایه بونی نبود دانشگامون بیرون شهر کنار یه جاده بود و مهرداد پالتوشو در اورد و گفت : خانوم مهرابی بیایید این رو بپوشید سرما نخورید

ازش گرفتم و پوشیدم بوی ادکلنش ادم رو مست می کرد توش گم می شدم آخه مهرداد خیلی خوش فرم بود و بلند قد بود خیلی خیس شده بود زیر بارون که یهو کم کم برف تبدیل به برف شد ولی مهرداد هم چنان مشغول ور رفتن با در ماشین بود که یهو گفت نسیم باز شد بشین

منم مثل جن زده ها نگاش کردم گفت چیه جن گرفتت ؟

یه لحظه می خواستم بگم دوس ندارم اسم کوچیکمو صدا کنی ولی بازم پشیمون شدم یه جورایی فهمیدم داره انتقام می گیره ...

... هه هه هه بلاخره روتو کم می کنم دختر تا تو باشی زود با من گرم نشی . یه جورایی بدم نیومده بود ولی دوست هم نداشتم خلاصه استارت زدم و نسیم هم اومد روی صندلی کناریم نشست . هنوز پالتوی من تنش بود انگاری قصد هم نداشت در بیاره منم چیزی نگفتم بهش راه افتادم شیشه ها بخار کرده بودن بیرون داشت برف می اومد منم سرعتم خیلی کم بود که نسیم گفت آقای ایرانی ...

پریدم توی حرفش و گفتم : همون مهرداد صدام کنید بهتر نیست ؟

نسیم که خودش رو به خجالت زده بود با یه صدایی یواشی گفت : شما ناراحت نمی شید ؟

یه آه کشیدم و گفتم نه ناراحت نمی شم

-          امممممممممم خوب باشه

از یه پیچ پیچیدم و که گفت مهرداد : چرا اروم می ری

فقط نگاش کردم و چیزی نگفتم البته فکر کنم چیزی نگرفت و دوباره پرسید چرا اروم می ری

من که خودم رو کنترل می کردم چیزی بهش نپرونم گفتم : جاده داره یخ می زنه می ترسم چپ کنیم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان بخش سوم !

ادامه دارد ...

/* style definitions */ table.msonormaltable {mso-style-name:"table normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

یک روز خوب ! (بخش دوم)

... چی شد اشک تو چشمام جمع شد نسیم هم دید و گفت آقای ایرانی چیزی شده ؟ گریه تون گرفته؟ به خاطر این کفشا ؟ چیزی رو یادتون میاره ؟ ... هوی شیطون بلا کوجایی خودمو توی ماشین مهرداد پیدا کردم اصلا انچنان غرق بودم ک نمی دونستم وارد شهر اهواز شده بودیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این دختره چقد شیرینه ادم دوس داره اذیتش کنه و گازش بگیره . نسیم ؛ بدو بیا جلو هنوز جملمو تموم نکرده بودم که اومد و جلو نشست . باز داشت با لبخند شیزین و شیطونش دندوناشو نشون می داد پشت چراغ قرمز ایستاده بودم اروم پیشونیش رو بوسیدم که صدای در اومد یه دختر کوچولو که یه دختر کوچیک با یه دسته گل داشت به شیشه ماشین می کوبید از لباس پوشیدنش معلوم بود گل فروش نیست. شیشه رو تا اخر اوردم پایین و گفتم بله دخمل خوشگله اون دختر با یه معصومیت خاصی که توی چشماش و لحن حرف زدنش بود گفت : سلام آقا میشه یه گل واسه خانومتون بگیرید . برق چشماش من رو گرفته بود محوش شده بودم پرسیدم اسمت چیه موخملی - مونا خانوم هستم آقا یه حسی به مونا پیدا کرده بودم احساس می کردم یه جورایی شبیه نسیم بود نمی دونم چی شده بود بغض کرده بودم . - مهرداد کیه نمی دونستم داره با کی با اینقده احساس حرف می زنه که یهو مهرداد گفت : مونا خانوم بیا بعد از چهار راه الآن چراغ سبز میشه یه صدای مهربون دخترونه اومد که گفت : باش آقا مهرداد که انگاری بال در اورده بود استارت زد و راه افتاد و بعد از چراغ قرمز واستاد و از ماشین پیاده شد . پرسیدم : مهرداد چی شده ؟ از شیشه ماشین که پایین بود سرش رو داخل ماشین اورد و گفت : یه فرشته پیدا کردم به عقب ماشین رفت اشک رو گوشه چشماش دیدم و خودمم کمر بند رو باز کردم و از ماشین پایین اومدم و دیدم مهرداد جلوی یه دختر کوچیک که یه دسته گل دستش بود زانو زده بود و صورتش رو نوازش می کرد و باهاش حرف می زد که یه دختر بزرگتر اومد و گفت : آقا با اباجی من چیکار دارید مهرداد گفت : هیچی دارم باهاش حرف می زنم دختره که به مهرداد مشکوک شده بود گفت : شما با دختر کوچیکی مثل مونا چیکار دارید ؟ من حالا اسم دختر کوچیکه رو فهمیده بودم . مهرداد هم اونچنان گرم صحبت با دخترا بود که اصلا متوجه حضور نبود می خواستم جلو برم که مونا با یه صدای عصبانی و چهره در هم رفته گفت : چند بار بگم اشم من مونا خانومههههههههه یه لبخند زدم و جلو رفتم و دستمو روی شونه مهرداد گذاشتم ... فهمیدم دست نسیم بود . دختر بزرگه رو به نسیم کرد و گفت : شما با این آقا هستید نسیم بی توجه به دختر بزرگتره کنار من نشست و دستش رو به صورت عصبانی مونا خانوم کشید و گفت : وی وی وی وی وی چه نازی تو دختر کوچولو مونا که با یه عصبانی شیرین داشت گفت : من همیشه بایت به شماها بگم اشم من مونا خانومه نه چیز دیگه ای گلهاش رو زمین گذاشت و پشت به ما کرد . بلند شدم و به دختر بزرگتر گفتم : من قصد کاری رو نداشتم فقط جذب شیرینیه مونا شدم - اَه همه اش می گن مونا لبخندی زدم و گفت : ببخشید مونا خانوم ... با چشمم دنبال نسیم گشتم که داشت ناز مونا رو می کشید . گل ها رو از روی زمین برداشتم و به دختره بزرگتر گفتم ببخشید خانوم من تازه اومدم اهواز جایی رو هم بلد نیستم دنبال یه هتل می گردم شبو با خانومم سپری کنم - اره میشناسم پدر من صاحب یکی بزرگ ترین هتل های این شهره من از جام بلند شدم و گفتم : بابای شما رئیس یه هتله بعد شما با خواهر کوچیکتون گل می فروشید ؟ - بله برادر منم هست که ده سالی از من بزرگتره من که هنوزم توی شوک بودم به مهرداد نگاه کردم که مهردادم از عصبانیت و تعجب دندوناشو به هم فشار میداد دستش رو گرفتم . مهرداد گفت من باید پدر شما رو ببینم دختر بزرگتر که ترسیده بود گفت صبر کنید تا کار ما تموم بشه با هم بریم مهرداد قبول کرد و گفت ما همینجا می مونیم من که سفت دست مهرداد رو فشار می دادمو ارومش می کردم گفتم می شه اسم شما رو بدونم خانوم ؟ اون دختر گفت : اسم من اناهیتا احمدیه و دستش رو طرف من دراز کرد با اینکه 14 یا 15 سالش بیشتر نبود ولی کاملا پخته به نظر می رسید منم بهش دست دادم و گفتم : نسیم مهرابی و با اشاره به مهرداد گفتم : ایشون هم همسرم مهرداد ایرانی مهرداد و اناهیتا با هم دست دادن و مهرداد دوباره روی زمین جلوی مونا زانو زد - مونا خانوم نمی خوایید گل به من بفروشید ؟ مونا که انگاری بال دراورده بود گل ها رو از روی زمین برداشت و سمت من گرفت و گفت ارزونه آقا چند تا می خوایی - همه اش رو مونا رو کرد به اناهیتا و گفت بچه ها خوشحال می شن حتما . بعد رو کرد به من و گفت بیست هزار تومن می شه آقا مونا تا پول ها رو گرفت زودی رفت آناهیتا خنددید و گفت بچه اس دیگه ... در ضمن ساعت 9 کارمون تموم میشه آناهیتا خدا حافظی کرد و به سمت چهار راه رفت و با یه دسته گل همراه با مونا و چند تای دیگه مشغول گل فروختن شدن مهرداد دسته گل رو بهم دادم و دوتایی توی ماشین نشستیم به ساعت نگاه کردم ساعت 8 بود هوا دیگه کاملا تاریک شده بود ... مهرداد گفت : چرا اینطوری شدی تو فکری ؟ تو برای خوشحال کردن مونا گل گرفتی نه واسه من مهرداد خندید و گفت : اولا که مونا نه و مونا خانوم دوما یه جورایی واسه هر دوتاتون پیشونیمو بوسید اخ من که چقد با این کارش خوشحال می شدم ... ساعت نزدیک به 9 بود که صدای یه بوق رسا توجه من رو جلب کرد یه بنز آخرین سیستم کنار ماشنم توقف کرده بود دو سه تا بوق دیگه هم زد و من شیشمو پایین اوردم و اونم همین کار رو کرد مونا جلوی اون ماشین نشسته بود و بهم دست تکون می داد ... ادامه دارد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پایان بخش دوم

یک روز خوب !

- مهردادِ من اگه نمی ذاری من رانندگی کنم بزن کنار خستگیتو در کن

اصلا توجی نکرد نامرد به راه خودش ادامه می داد . ولی من باید کاری می کردم تا یه کم بخوابه از صبح داشت رانندگی می کرد !

مهرداد عشقم عمرم نفسم زندگیم همسرم بزن کنار

صدای راهنمای ماشینش اومد کم کم کنار رفت و گوشه جاده توقف کرد . بر گشت عینکش رو بالا داد و از اون نگاه های سردش که من خیلی دوس داشتم بهم انداخت و خودشو طرفم چرخوند و گفت عزیزم چیزی نمی شه خیالت راحت

یهو چشاش خمار شد و عینکش رو دوباره روی چشمش گذاشت . یه گاز محکم با دندونام از بازوی  راستش گرفتم .

 

- هوی چیه دیوونه !؟

پیش خودم گفتم چ قد درد داشت ها وای این من رو اخر دیوونه می کنه اگه نخوابم . بهش نگاه کردم یه لبخند کوچولو زد . من عاشق این خنده های از سر شیطونیش بودم لبمو محکم به لبش چسبوندم و چشمامو بستم ...یهو یه نور چشمامو زد وقتی چشمامو باز کردم همون جا بودم البته یکی دو ساعت بعدش من خوابم گرفته بود سرم روی سینه ی نسیم بود . وای عشقم هم خوابش گرفته دلم نیومد استرارت بزنم و همینطوری نگاهش می کردم تا با یه خمیازه از خواب بیدار شد و با دست اروم به بازوم زد و گفت: مرد من خوب خوابیدی عشقم

- دیوونه تو هم راه خوابوندن من رو بلدیا حالا دیگه شب شده من چطوری به شهر برسم تازه اگه مجبور نشیم توی پارک بخوابیم

 

از غر زدناش اصلا دلگیر نمی شم دوس دارم تا یه ساعت همه اش حرف بزنه منم به لباش ک ادم رو مست می کنه نگاه کنم .استارت زد و یه اهنگ ملایم گذاشت منم دوباره کمر بندمو بستم و اروم سرم رو روی شونش گذاشتم و به جاده نگاه می کردم . صدای اهنگ می اومد هر چند گاهی هم صدای عوض کردن دنده و کم و زیاد شدن صدای گاز !

باورم نمی شد ازدواج کردم الآن سر عشقم روی شونمه . وای من مطمئنم خواب می بینم یه تابلو سریع رد شد ک روشته بود اهواز 55 کیلومتر . من که کمتر خسته بود ولی انگاری نسیم خیلی خسته بود اخه دیشب هم تا صب نخوابید شب عروسی هر دوتا مون خسته شدیم . صدای اهنگو کم کردم و گفتم : نسیم دیشب ولی توی لباس عروس معرکه شده بودیا

سرش رو از روی شونم بلند کرد و گفت : عههههههههه هیییییییییز

دستمو روی شیکمش گذاشتمو اروم قلقلکش دادم خیلی خوشگل می خندید  ک یهو جیز زد مهرداد حواست به جاده باشه داریم میریم بیرون

این دیوونه با این کاراش من رو می کشه اخه کدوم ادم سالمی پشت فرمون زنش رو قلقلک می ده .

هوی چرا حواست به جاده نیست می خوایی بکشیم ؟

پیش خودم گفتم الآن میگه ببخشید ولی مهرداد خیلی خونسرد گفت نه می خوام هر دوتامون رو بکشم

من که می دونستم دیگه کاری از دستم بر نمی اد روی صندلی ولو شدم و گفتم : ولی دوست داشتم با ماشین خودمون بیاییم

-          اره منم دوس داشتم ولی خودت که دیدی مهرشاد زد داغونش کرد امروز صب منم ماشینش رو گرفتم

من ک یه کم به خاطر مهرداد ناراحت بودم اخه می دونستم چقد با ماشینش خاطره داشت با اینکه وضع خوبی داشت ولی از بچگی یه سمند داشت همون رو هم نگه داشته بود که صب عروسی داداشش چپش کرد ولی هیچیش نشد حتی زخم هم نخورد ولی دخترای فامیل کلی نگرانش شده بودن

شیطون بلا کجایی ؟

با دست زد شونم گفت هوی خودت کجایی ؟

-          امممممممممممم من پشت فرمونم

نسیم رفت عقب پشت من نشست دستش رو دورم حلقه کرد منم یه بوسه اروم زدم به دستش

-          مهرداد چرا تو سمندت رو عوض نمی کردی وضعت ک بد نبود و نیست ؟ چرا اصلا در مورد چیزایی ک توش بود باهام حرف نمی زنی

دوباره دستاشو بوس کردم و گفتم نمی دونم ... واقعا نمی دونم

خاطرات گذشته از توی ذهنم گذشت روز اولی که ماشینمو گرفتم ... شوقم واسه اینکه برم عشق اولمو ببینم و ببوسم و بغلش کنم ولی حیف ... یه آه کشیدم و گفتم : عزیزم اونا از گذشته ان فراموش کردم

نسیم به حالت قهر گفت : اگه فراموش کردی چرا ماشین رو نگه داشته بودی ؟

اصلا از گذشته اش چیزی بهم نمی گفت  واسم فرقی نمی کردا ولی دوس داشتم بدونم دوستام اصلا باورشون نمی شد من بتونم با مهرداد به قول خودش سرد تر از یخ دوس بشم چ برسه به اینکه بخوام ازدواج کنم . ولی روز اولی ک بیرون رفتیم صد و هشتاد درجه با اون چیزی که توی دانشگاه نشون می داد فرق داشت . توی دانشگاه همیشه یه ادم مغرور و گوشه گیر بود که همه اش سرش توی لپتابش بود یه چیزایی می نوشت

یهو مهرداد گفت روز اول اشناییمون یادت میاد دیوونه؟

خندیدمو خودمو روی صندلی عقب پخش کردم و  گفتم اره مگه میشه یادم بره انگار همین دیروز بودا پنج سال گذشتا

هیچ وقت بهترین خاطره زندگیمو از یادم نمی برم نسشته بودم روی نیمکت های پاک دانشگاه که نسیم و دوستاش اومدم نسیم دست پا چلفتی بود همه از زمین می خورد ولی خیلی خوشگل بود چند باری ازش دفاع کرده بود در برابر کسانی که بهش می گفتن منگوله ولی خیلی توی درساش موفق بود

همیشه مثل یه مرد بالای سرم بوده نمی ذاشت توی دانشگاه کسی اذیتم کنه من همیشه دوست داشتم یه کم باهاش حرف بزنم دور از خوشتیپی و خوشگلی و پولداریش ولی اخه همه دوس داشتن خودشونو بهش نزدیک کنن اون روز داشتیم بستنی می خوردیم ک من جلوی پای مهرداد زمین خوردم ...

-          خانوم مهرابی چی شد

. دستش رو سمتم دراز کرد با اینکه می دونستم اگه دستش رو بگیرم بد می شه ولی نمی دونم چی شد دستش رو گرفتم و از جا بلندم کرد

دیدم پاشنه کفشش شکسته بهش گفتم ببینید خانوم من تو ماشینم یه چسب قوی دارم فکر کنم تا شب که برید خوابگاه کفشوتون رو سر پا نگه داره قبول کرد و با هم به سمت ماشینم رفتیم اون کفشاشو در اورده بود توی این پارکینک داشنگاه هم ک شن بود اذیت می شد درد کشیدنش رو توی چهره اش می دیدم گفتم خانوم مهرابی شما اینجا بمونید من ماشینم رو میارم

صدای رعد و برق اومد من یه کم ترسیدم اخه از رعد و برق کلی می ترسیدم مهرداد با ماشینش اومد و کنار توفق کرد و پیاده شد و در عقب ماشینش رو باز و کرد و گفت کفشتون رو بدید و شما بشینید تا من درستش کنم

کفشم رو دادم بهش و رفت صندوق رو بالا زد اومد خیلی کنج کاو شده بودم بینم چی تو صندوق عقب ماشینش هست بلند شدو و رفتو دیدم داره محکم می بنده چشمم به یه جفت کفش افتاد که کنج صندق بود دستو بردم کفشارو بداشتم مهرداد ک سرش به کار خودش بود متوجه نبود یه رعد برق دیگه هم زد البته ایندفعه خیلی نزدیک تر بود ولی چون نمی خواستم جلوی مهرداد کم بیارم چیزی بروز ندادم

معلوم بود ترسیده بود خیلی جلوی خودمو گرفتم ک سر به سرش نذارم وقتی برگشتم و اون کفش ها رو دستش دیدم نمی دونم چی شد اشک تو چشمام جمع شد نسیم هم دید و گفت آقای ایرانی چیزی شده ؟ گریه تون گرفته؟

هوی شیطون بلا کوجایی

خودمو توی ماشین مهرداد پیدا کردم اصلا انچنان غرق بودم ک نمی دونستم وارد شهر اهواز شده بودیم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ببخشید اگه غلط املایی داره و ویرایش نشده

در ضمن ادامه دارد ...

 اشـــمهر