پــَـــــر شده
دل نوشته های یک نویسنده
لحظه !
جانی میرود
جان می دهد
در باتلاقِ نبودن می نویسد
شعر زیبایی می سراید
درونش پر از حرف ناگفته
صدای رعدِ فریاد دخترک سکوتش را می شکند
دخترک حیران و سرگردان
بی کسیش را فریاد می زند
پرسش های بی جوابش
گوش فلک را کر می کند
یک چرخش ، بی تو بودن ها را
با ساز دل کوک می کند
یک صدای بودن ، یک یکی شدن
نت ها صایت رو فریاد می زنند
قلبی اکنده از خشم
انتقام را لمس می کند
جان رفت
جان داد
این انتهای خوش را
"پایان" نام می نهد
اشکمهر
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:9 توسط اَشــــکان |
اگه چیزی داشتم خودش می نوشت !
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
پیوندها
し♥Ѻ♥√♥乇
ღ.•*♥*•.ღ سایه خیالღ.•*♥*•.ღ
کلبه تنهایی
زر وحــــــشی
من و روزهای خوب زندگیم(معماری91-92)
BLOGFA.COM