جانی میرود
جان می دهد

در باتلاقِ نبودن می نویسد
شعر زیبایی می سراید

درونش پر از حرف ناگفته
صدای رعدِ فریاد دخترک سکوتش را می شکند

دخترک حیران و سرگردان
بی کسیش را فریاد می زند

پرسش های بی جوابش
گوش فلک را کر می کند

یک چرخش ، بی تو بودن ها را
با ساز دل کوک می کند

یک صدای بودن ، یک یکی شدن
نت ها صایت رو فریاد می زنند

قلبی اکنده از خشم
انتقام را لمس می کند

جان رفت
جان داد

این انتهای خوش را
"پایان" نام می نهد

اشکمهر