قدم

در پس کوچه های شهر سرد

قدم های سردِ مرد جوان

رد پای آشنایی در برف

تناقض میان بود و نبود

خوشبختی و خیانت

برف باریدن گرفت

رد پایِ آشنایِ زیبا محو حضور یک غریبه شد

غریبه ای با وجودی سرد

بوی عطری آشنا ...

برف می بارید...

اَشــــــ کمهر

سکوت

مرد تنها فریاد زد "خدا"

باز هم چتر سیاه سکوت بر شهر سیاه باز شد.
باز هم نم نم باران
باز هم بوی نم خاک
باز هم یک هوای دو نفره
به یاد خاطراتی که وجود ندارد
صدای هق هق ان مرد زیر باران از جدایی ها می نالد
باز هم سکوت و سیاهی
به سلامتی...
پیک هزارم
نه آغوشی
نه دو نفره ای
دلگرفتی هایی لبریز از پاییز
چه رازی در خود پنهان دارد؟
چه جادوی سیاهی ؟
پاییز را می گویم ! که قلبت را اکنده از غم می کند
مرد تنها فریاد زد "خدا"
و باز هم سکوت

اَشــــکمهر

دیوانه

صدای اواز ان مرد دیوانه
که به بلندای اسمان
به زیبایی نهر های روان
فریاد می زند تمام دوری را
" گوش شهر کــــــــــر است "
چشمانش هم اواز صدایش می خوانند
من روزی عزیز دل یک فرشته بودم
یک فرشته زیبا
دل باختم در قمار عشق
شیرین ترین باخت زندگی
" چشم شهر کــــــــــــــور است "
خستگی اش را بر تکیه ای ساده ، بر درخت پیر بید جا می گذارد
درخت ناراحت نیست
همگی با لبخند و افسوس از کنار می گذرد

شهر مـــــــــــــــــــــــست است

اَشـــــ کمهر


تسلیم

مغرورم ...
تسلیم نمی شم

مگر تسلیم یک خواب!

نه ! هر خوابی
خوابی که فقط تو توش رویایی

نه هر خوابی که فقط تو توش رویایی
تو توش باشی و برام بخونی از دل تنگ جدایی

مغرورم
تسلیم نمی شم
مگر تسلیم یک شب

یه شب تاریک و سرد
که یکی شدنمون بشه کابوس،  یک ، مرگ

مغرورم
تسلیم می شم
مگر تسلیم یک تب !

تبی که ارمغان دستاته
دستایی که همه مهر و تن عشقه گرماته

اَشـــــکمهر
ــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به شنونده ویژه ام