دختر من !!!
دیروز یکی از دوستان دوران دبیرستان رو دیدم و دیداری تازه کردیم
قدمی در سطح شهر زدیم و از خاطرات گفتیم و خندیدم و اه کشیدم
در راه برگشت هوا گرفته شد ... من قدم زنان به سمت منزل در حال حرکت بودم
که بارون باریدن گرفت
خیلی منظره های زیبایی درست می کرد ... منم که عینکی هستم بارون روی شیشه عینکم می نشست
و نور ماشین ها و پیاده رو ها و مغازه ها خیلی برام حس جالبی درست می کردن
یه حس دوس داشتنی که نمی خوایی تموم بشه
بارون تمام پالتومو خیس کرده بود
یه باد سرد هم می اومد که تن ادم می لرزوند سردیش هم دل چسب بود
حواسم به یه دختر 5-6 ساله که یکی دو قدم جلوی من قدم می زد جلب شد
همون طوری بود که دختر خودمو توی خواب هر شب می بینم
یه دختر بلاند که یه کلاه سفید سرش گذاشته بود گوشاش رو سرما اذیت نکنه
قدم های من از دختر بچه تند تر بود وقتی بهش رسیدم
بدون اینکه بخوام سرعت قدم هامو باهاش هماهنگ کردم
بدون اینکه بخوام دستم راستمو گرفت
بدون اینکه بخوام دستشو گرفتم
دستاش سرد بود ... دستام مثل همیشه گرم
همون چیزی رو که ارزوش داشتم ، من ! دخترم ! دوتایی توی یه خیابون بارونی مشغول قدم زدن بودیم
فکر می کرد باباشم !!! فکر می کردم باباشم
چند قدمی باهام دست تو دست بودم تا مادرشو دید ...
بدون اینکه متوجه من بشه دست منو ول کرد و رفت بغل مادرش
مامانش هم متوجه حضور من نشد
قدمی در سطح شهر زدیم و از خاطرات گفتیم و خندیدم و اه کشیدم
در راه برگشت هوا گرفته شد ... من قدم زنان به سمت منزل در حال حرکت بودم
که بارون باریدن گرفت
خیلی منظره های زیبایی درست می کرد ... منم که عینکی هستم بارون روی شیشه عینکم می نشست
و نور ماشین ها و پیاده رو ها و مغازه ها خیلی برام حس جالبی درست می کردن
یه حس دوس داشتنی که نمی خوایی تموم بشه
بارون تمام پالتومو خیس کرده بود
یه باد سرد هم می اومد که تن ادم می لرزوند سردیش هم دل چسب بود
حواسم به یه دختر 5-6 ساله که یکی دو قدم جلوی من قدم می زد جلب شد
همون طوری بود که دختر خودمو توی خواب هر شب می بینم
یه دختر بلاند که یه کلاه سفید سرش گذاشته بود گوشاش رو سرما اذیت نکنه
قدم های من از دختر بچه تند تر بود وقتی بهش رسیدم
بدون اینکه بخوام سرعت قدم هامو باهاش هماهنگ کردم
بدون اینکه بخوام دستم راستمو گرفت
بدون اینکه بخوام دستشو گرفتم
دستاش سرد بود ... دستام مثل همیشه گرم
همون چیزی رو که ارزوش داشتم ، من ! دخترم ! دوتایی توی یه خیابون بارونی مشغول قدم زدن بودیم
فکر می کرد باباشم !!! فکر می کردم باباشم
چند قدمی باهام دست تو دست بودم تا مادرشو دید ...
بدون اینکه متوجه من بشه دست منو ول کرد و رفت بغل مادرش
مامانش هم متوجه حضور من نشد
بهترین "چند قدمِ" زندگیم بود ...
سه شنبه . بیست و پنج ، آذر ماه ، سال یک هزار و سیصد نود و سه هجری شمسی
اَشــــــکمهر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ ساعت 19:24 توسط اَشــــکان
|
اگه چیزی داشتم خودش می نوشت !