دخترک

نگاهای سرد تر از سوزِ کوهستانِ دخترک تنها ، بر روی زمین برف گرفته بود

پاهاش دیگه نایی واسه کشیدن بدن نحیف دخترک رو نداشت

قدم هاش به شماره افتاده بود .

فشار خواب رمقی براش نذاشته بود

حتی واسه گریه ...

دلش تنگ بود ... تنگِ نگاه های محبت امیز

تنگِ اغوش گرم مامان

تنگِ دستای پینه بسته بابا

پیش خدا بودن ...

تنها همدمش صدای قدم های خسته اش بود که بر روی برف های تازه باریده می نشست

پاهای خسته دخترک دیگر توان راه رفتن نداشتن

همون جا روی برف ها نشست ... دراز کشید و به خواب فرو رفت

...

پرتو گرم افتاب صبح گاهی چهره دخترک رو نوازش کرد.

از خواب بیدار شد !

نه از سوز سرما نه از برف

خبری نبود .

لباسش مثل فرشته ها شده بود ... سپید ... از همونایی که همیشه ارزوشو داشت ...

نگاهی به دورش انداخت ...

مامان و بابا به سمتش می اومدن ....

اَشـــــکمهر

تنهایی

سبدی از ترانه

زیبایی نت های دم بخت

پیوندی از جنس حس به کلام شعر

آرایشی بر تن طبیعت مثال لباس سپید عروس

ترانه ای بی پایان از جنس من ، تو ، "ما"یی که تا ابد "ما" می ماند

بی ارایش دروغ

بی کینه عشق

بی صداقت تاریکی

بی حس دوگانه عشق و شهوت

بی چشم یک حسود

ما

تنهای تنهای

به تنهایی خدا

با شیرینی یک  هیاهوی دو نفره

تقدیم به خاص ترین

اَشـــــکمهر

پاییز

گوش کن !

صدایش را به هنگام پیچیده شدن اواز تنهایی .

نغمه زیبای دلنشینش را به هنگام عبور از پیج ساده طبیعت .

اواز دلنشین زیبایی .

ببین !

تنهایی ،

غم،

اندوه،

دل گرفته یک جوان عاشق دور مانده از معشوقش

لمس کن !

سوز تازیانه باد بر پیکر درختِ بید پیر .

شادی ، نشاط و اندوه مدرسه.

ســـــــــــــرد .

آری پادشاه فصل ها بار دیگر به یک یلدا ختم می شود !

اَشــــــک مهر

پل !

برف سنگینی می بارید !
سوز باد ... تازیانه ای بر تن بیمار و پیر پــل بود !
اب بیرحمانه سرد بود
پاهای پل خسته از عمر طولانی و بی اثر
با خود می گفت : هدف من چیه ؟ چرا اینجام؟ مگه به درد کسی هم می خورم ؟
مه داشت نزدیک می شد
- همینو کم داشتم
پل پیر چیزی نمی دید فقط صدا قدم هایی آشنا رو شنید
- این پیره مرد امسالو نمی تونه دیگه دووم بیاره
دیگه خسته بود می خواست بشینه ... دیگه نگران دیر رسیدن پسر بچه ای که هر روز صبح از روش برای رسیدن به مدرسه اش می گذشت نبود ... دیگه هیچ زوج جوانی برای قدم زدن و لذت بردن از مناظر زیبای اطرف قدم زنان دست در دست هم از رویش نمی گذشتند
خسته بود ... خسته ی خسته
قدم های آشنا از رویش گذشت و پل به خواب رفت ...