دخترک
نگاهای سرد تر از سوزِ کوهستانِ دخترک تنها ، بر روی زمین برف گرفته بود
پاهاش دیگه نایی واسه کشیدن بدن نحیف دخترک رو نداشت
قدم هاش به شماره افتاده بود .
فشار خواب رمقی براش نذاشته بود
حتی واسه گریه ...
دلش تنگ بود ... تنگِ نگاه های محبت امیز
تنگِ اغوش گرم مامان
تنگِ دستای پینه بسته بابا
پیش خدا بودن ...
تنها همدمش صدای قدم های خسته اش بود که بر روی برف های تازه باریده می نشست
پاهای خسته دخترک دیگر توان راه رفتن نداشتن
همون جا روی برف ها نشست ... دراز کشید و به خواب فرو رفت
...
پرتو گرم افتاب صبح گاهی چهره دخترک رو نوازش کرد.
از خواب بیدار شد !
نه از سوز سرما نه از برف
خبری نبود .
لباسش مثل فرشته ها شده بود ... سپید ... از همونایی که همیشه ارزوشو داشت ...
نگاهی به دورش انداخت ...
مامان و بابا به سمتش می اومدن ....
اَشـــــکمهر
پاهاش دیگه نایی واسه کشیدن بدن نحیف دخترک رو نداشت
قدم هاش به شماره افتاده بود .
فشار خواب رمقی براش نذاشته بود
حتی واسه گریه ...
دلش تنگ بود ... تنگِ نگاه های محبت امیز
تنگِ اغوش گرم مامان
تنگِ دستای پینه بسته بابا
پیش خدا بودن ...
تنها همدمش صدای قدم های خسته اش بود که بر روی برف های تازه باریده می نشست
پاهای خسته دخترک دیگر توان راه رفتن نداشتن
همون جا روی برف ها نشست ... دراز کشید و به خواب فرو رفت
...
پرتو گرم افتاب صبح گاهی چهره دخترک رو نوازش کرد.
از خواب بیدار شد !
نه از سوز سرما نه از برف
خبری نبود .
لباسش مثل فرشته ها شده بود ... سپید ... از همونایی که همیشه ارزوشو داشت ...
نگاهی به دورش انداخت ...
مامان و بابا به سمتش می اومدن ....
اَشـــــکمهر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:35 توسط اَشــــکان
|
اگه چیزی داشتم خودش می نوشت !